یار کتابدار
بسیاری از كتابداران و متخصصان بنام در این رشته بر این باورند كه كتابخانههای آموزشگاهی ـ كه از آن به عنوان مركز آموزشی یاد میشود ـ در حقیقت قلب تپندة هر مدرسهاند و اگر كتابخانههای آموزشگاهها از نظر مواد خواندنی و وجود كتابهای مناسب برای دانشآموزان و معلمان از نظر تخصصی غنی باشد، بیگمان دانشآموزان آن مدرسه، به رشد فرهنگی و علمی فراوانی میرسند.
معلمان آن مدرسه نیز با رغبت و انگیزهای بیشتر به تدریس دروس تخصصی خواهند پرداخت و بیشك در تدریس موفقتر خواهند بود.
در علوم كتابداری اصلی هست و آن توجه كردن به نیاز مخاطب است. امروزه مخاطبشناسی در حوزة علوم كتابداری و حتی در ادبیات كودك و نوجوان بحث ریشهای روزگار ماست. شناخت نیازهای مطالعاتی دانشآموزی قطعاً از سوی خودشان، ما را زودتر به مقصود خواهد رساند. لذا برنامهریزانِ تجهیزِ كتابخانههای مدارس باور دارند كه مسائل بومی، جغرافیائی، فرهنگی و مانند اینها در هر استان از كشور پهناورمان گوناگون است و این گونهگونی و چندگانه بودن باورها، آئینها و خرده فرهنگها موجب میشود كه بپذیریم دانشآموزان، معلمان، كتابداران و مدیران هر مدرسه كتابهای مورد نیاز مدارس را انتخاب كنند.
تجهیز كتابخانههای مدارس متوسطه به این شیوه طرحی نو و تازه است.
دفتر برنامهریزی امور فرهنگی و مشاوره در وزارت آموزش و پرورش طرحی را برای رسیدن به این هدف به اجرا درآورده است كه بر مبنای آن. پس از فراخوان ناشران سطح كشور، گروههای كارشناسی كلیة كتابهای سال 80 به بعد را بررسی كردهاند و از میان كتابهای موجود، مجوعهای از كتابها را در مجموعهای به نام «كتابنما» گرد آوردهاند.
شیوة دستهبندی كتابها بر اساس نظام ردهبندی دهدهی دیوئی تنظیم شده است. (كه در كتابخانههای آموزشگاهی كشور كاربرد بیشتری دارد).
گرچه جای بسیاری از كتابهای خوب و مناسب در این مجموعه خالی است اما نفس انتشار چنین كتابی، یاریگر كتابداران مدارس است تا قبل از هر چیز، با كتابهای روز آشنا شوند.
آوردن تصویر جلد همة كتابها و نیز شرح مختصری دربارة هر كتاب، همچنین آوردن شناسنامة كامل هر كتاب، از محسنات «كتابنما» است.
• كتابنما (فهرست توصیفی كتابهای مناسب مدارس دورة متوسطه)
• دفتر برنامهریزی امور فرهنگی و مشاوره آموزش و پرورش
• نوبت چاپ: اول 1382
• شمارگان: 5500 نسخه
55 درصد دبیرستان های کشور کتابخانه ندارند
| یک مسوول در وزارت آموزش و پرورش در گفتگو با " مهر " : |
| معاون فرهنگی و هنری دفتر برنامه یزی امور فرهنگی و مشاوره وزارت آموزش و پرورش با اشاره به آمار 29 هزار دبیرستان در کشور گفت : در حال حاضر 16 هزار کتابخانه در دبیرستان های کشور مشغول فعالیت است و بیش از 55 درصد از دبیرستان های کشور فاقد کتابخانه آموزشگاهی است. |
|
اصغر تقی زاده شکیبا در گفتگو با خبرنگار اجتماعی خبرگزاری مهر با اشاره به اینکه در هر کتابخانه آموزشگاهی به طور میانگین بین 2 تا 3 هزار جلد کتاب وجود دارد ، افزود : بر اساس آمار ارایه شده در حال حاضر حدود 23 میلیون و 875 هزار و 759 جلد کتاب در کتابخانه های مدارس مقطع متوسطه وجود دارد. وی با اشاره به اینکه سرانه هر دانش آموز با توجه به تعداد کتاب های کتابخانه ها حدود 5 جلد کتاب برای هر دانش آموز است ، اظهار کرد : سرانه استاندارد بین المللی کتاب هر دانش آموز در مقطع متوسطه 12 جلد کتاب است. معاون فرهنگی و هنری معاون فرهنگی و هنری دفتر برنامه یزی امور فرهنگی و مشاوره وزارت آموزش و پرورش با اشاره به اینکه فقط حدود 18 درصد کتابخانه های مدارس توسط کتابدار اداره می شود ، افزود : در حال حاضر فقط 3 هزار و 684 کتابدار در کتابخانه های مدارس متوسطه مشغول فعالیت هستند و مابقی کتابخانه ها توسط دانش آموزان اداره و نظارت می شود. وی با تاکید بر اینکه باید برای ارتقاء فرهنگ کتابخوانی در مدارس از نیروهای کتابدار در کتابخانه ها استفاده شود ، اظهار کرد : سازمان مدیریت مجوزی برای استخدام کتابدار به وزارت آموزش و پرورش نمی دهد ، در صورتی که حضور کتابدار در کتابخانه های مدارس برای غنی سازی فرهنگ مطالعه در مدارس الزامی است. تقی زاده شکیبا با اشاره به اینکه بیشتر کتاب ها و کتابخانه های مدارس متوسطه در شهر تهران متمرکز هستند ، گفت : حداقل تعداد کتاب ها در مدارس استان کهکیلویه و بویر احمد است که یکی از مهم ترین اقدامات معاون فرهنگی و هنری دفتر برنامه یزی امور فرهنگی و مشاوره وزارت آموزش و پرورش در سال آینده غنی سازی کتابخانه های این استان است. |
فریدون مشیری
فريدون مشيری در سیام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدریاش بواسطه ماموريت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقهمندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش ميرسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.
گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ كه ايران دچار آشفتگيهايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينكه در همه دوران كودكيام به دليل اينكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي كارمندي پرهيز داشتم ولي مشكلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم با عنوان عمر ويران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد به شعر و ادبيات علاقهمند بوده و گاهي شعر می گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمنالممالك نیز شعر ميگفته و نجم تخلص ميكرده و ديوان شعری دارد كه چاپ نشده است.
مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي درگذشت كه اثري عميق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به كار میپرداخت و شبها به تحصيل ادامه میداد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامهها و مجلات كارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما كار اداري از يك سو و كارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشكلاتي ايجاد ميكرد .
مشيري اما كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. اين صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينههاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد كتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر ميپرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحات معرفي شدند. مشيري در سالهاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه و زن روز را بر عهده داشت
فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشكده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل كردهاند.
مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريباً از پانزده سالگي شروع كرد. سرودههاي نوجواني او تحت تاثير شاهنامهخوانيهاي پدرش شکل گرفته كه از آن جمله، اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست :
چرا كشور ما شده زيردست
چرا رشته ملك از هم گسست
چرا هر كه آيد ز بيگانگان
پي قتل ايران ببندد ميان
چرا جان ايرانيان شد عزيز
چرا بر ندارد كسي تيغ تيز
برانيد دشمن ز ايران زمين
كه دنيا بود حلقه، ايران نگين
چو از خاتمي اين نگين كم شود
همه ديدهها پر ز شبنم شود
انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه ميگويد: ” چهارپارههايي بود كه گاهي سه مصرع مساوي با يك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا. آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سايه)، سياوش كسرايي، اخوان ثالث و محمد زهري بودند كه به همين سبك شعر ميگفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته ما بياعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه كامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودكي، فردوسي و ... را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث ميكرديم و بر آن تكيه ميكرديم. “
مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. ” علاقه به موسيقي در مشيري به گونهاي بوده است كه هر بار سازي نواخته ميشده مايه آن را ميگفته، مايهشناسياش را ميدانسته، بلكه ميگفته از چه رديفي است و چه گوشهاي، و آن گوشه را بسط ميداده و بارها شنيده شده كه تشخيص او در مورد برجستهترين قطعات موسيقي ايران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصي ويژهای همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضلالله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي ميكرد و منزل او در خيابان لالهزار (كوچهاي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران ميآمدند هر شب موسيقي گوش ميكردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضلالله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سهتار يا ويولون ميپرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل ميداد.“
فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريکا از جمله در دانشگاههای برکلی و نيوجرسی به طور بیسابقهای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.
تشنه طوفان
چاپ اول نوروز ۱۳۳۴ انتشارات صفیعلیشاه، چاپ جديد ۱۳۸۱ انتشارات سخن
گناه دريا
چاپ اول ۱۳۳۵، چاپ جديد ۱۳۸۲ نشر چشمه
ابر و کوچه
چاپ اول ۱۳۴۱ انتشارات نيل، چاپ جديد ۱۳۸۲ نشر چشمه
بهار را باور کن
چاپ اول ۱۳۴۶ کتاب زمان، چاپ جديد ۱۳۸۲ نشر چشمه
از خاموشی
چاپ اول ۱۳۵۶ انتشارات زمان، چاپ پنجم ۱۳۸۱ انتشارات سخن
گزينه اشعار(ریشه در خاک)
چاپ اول ۱۳۶۴، چاپ دوازدهم ۱۳۷۸
ويرايش جديد با عنوان ريشه در خاک، چاپ اول ۱۳۸۰، چاپ چهارم ۱۳۸۴ انتشارات مرواريد
مرواريد مهر
چاپ اول ۱۳۶۵، چاپ يازدهم ۱۳۸۲ نشر چشمه
آه باران
چاپ اول ۱۳۶۷، چاپ هشتم ۱۳۸۲ نشر چشمه
از ديار آشتی
چاپ اول ۱۳۷۱، چاپ هشتم ۱۳۸۲ نشر چشمه
با پنج سخنسرا
چاپ اول ۱۳۷۲، چاپ دوم ۱۳۸۲ نشر آثار
لحظهها و احساس
چاپ اول ۱۳۷۴، چاپ چهارم ۱۳۸۱ انتشارات سخن
آواز آن پرنده غمگين
چاپ اول ۱۳۷۸، چاپ سوم ۱۳۸۲ نشر چشمه
تا صبح تابناک اهورايی
چاپ اول ۱۳۷۹، چاپ سوم ۱۳۸۲ نشر چشمه
مشيري و قلمروي زبان فارسي
مهدي حميدي شيرازي ( ۱۲۹۳ – ۱۳۶۵) در شيوه سنتي هم شاعر توانايي بود هم شعرشناس قابلي. او در يكي از آثارش، كه نقد و منتخب شعر فارسي از سده سوم تا ششم هجري قمري (يعني از حنظله بادغيسي تا نظاميگنجوي) است، از جمله در باره خاقاني شرواني، شاعر برجسته و بلندآوازه سده ششم اين تعبير را به كار ميبرد: « نهنگي است كه در بركهاي افتاده». دليل او چيست؟ شايد بتوان استدلال كرد كه خاقاني، اگر نه در همه سرودهها، دستكم در بخش عمدهاي از قصيدههايش لفظ را بر لفظ ميچرخاند و به دنبال صورتآفرينيهاي غريب ميرود. ممكن است گروهي بس خاص از شعرخوانان از چنين نكتهسنجيها و مويشكافيها لذت برند و به گونه حتم هم چنين است. اما جريان اصلي ذوق و پسند شعر فارسي به طور عام، تنها توانايي پذيرش بخش كوچكي از «نكتهسنجيها و مويشكافيها»ي خاقاني را دارد. چه اين جريان با تكيه به شيوه خراساني شعر شكل يافته باشد (مانند ذوق و پسند حميدي شيرازي)، چه با تاكيد بر سبك عراقي (مانند شعرخوانان و شعردوستان ايراني در دوره اخير) و چه به تلفيق متعادلي از هر دو (مانند بسياري از ادبيات دانشگاهي معاصر). در اينجا بحث با اشاره به خاقاني و تعبير يك شاعر و اديب دوره جديد در باره او آغاز شد، زيرا شاعر مورد بحث ما، درست در نقطه مقابل خاقاني، يعني « در جريان اصلي ذوق و پسند شعر فارسي» در روزگار كنوني قرار دارد.
سخن از فريدون مشيري است . هرچند بايد گفت كه در ديدگاههايي بر بنياد ادبيت متن، سرودههاي وي، درخور سنجش و نقد است و البته، اين نكته سخن ناگفته و تازهاي نيست. تصور ميكنم با آنچه گفته شد، ميتوانيم دو وجه دروني و بيروني را در شناسايي دامنه تاثير و نفوذ شعر مورد دقت قرار داد. در وجه دروني، شاعر زبان را در درون مجموعهاي كه در اصطلاح، ادبيات ميناميم، به غنا و پالايش و زيبايي ميرساند. به تعبير ديگر، شاعر زبان را ميشكوفاند. اين همان كاري است كه اغلب گويندگان مهم انجام دادهاند، از رودكي و فردوسي و خاقاني و نظامي گرفته تا سعدي و مولانا و حافظ و (حتي اگر منتقدان فرهيخته سبك هندي دلگير نشوند) صائب و بيدل. البته مراتب دارد.
اما در وجه بيروني، قلمرويي كه شاعر به لحاظ اجتماعي و جغرافيايي با كلام خود آن را در مينوردد، مورد نظر است، يعني سرودههاي هر شاعر، تا چه حد و اندازهاي توانسته بخشها و لايههاي گونهگون جامعهاي كه در درون آن زبان پرورده شده (زبان اول) يا در مقام زبان رسمي و ادبي و ملي آموخته (زبان دوم) بپيمايد. ترديد نيست كه برخي از گويندگان در هر دو وجه دروني و بيروني به اوج كمال رسيدهاند. آشكار است كه نظر عموم به سعدي و حافظ (سدههاي هفتم و هشتم هجري قمري) معطوف خواهد شد و كمتر از اين دو، به ديگران. زيرا آفرينش شاعرانه سعدي و حافظ در زبان، هم شعرشناسان را به تحسين واداشته، و هم در قلمروي فرهنگي ايران و زبان فارسي با وسعت به دلها و ذهنها ره يافته است. اما گذشته از موردهاي استثنا اغلب، تنها شعرهايي خاص از شاعران پرآوازه و كمنام و گمنام از بايستگيها و شايستگيهاي لازم و كافي در وجه دروني و بيروني بهرهمند است.
داوري در بارة شعر ادوار گذشته آسان است . اما داوري در بارة شعر معاصر، چنين نيست. زيرا به نظر ميآيد كه اغلب اديبان و منتقدان نميتوانند به آساني و سادگي زمانه خود را در نظر بگيرند و به داوري منصفانهاي رسند. جز آن «اغلب اديبان و منتقدان» معاصر، يا شاعرند و يا دستي در شعرگويي دارند. با اين همه، شايد در باره دو شاعر عصرمان در شيوه سنتي و سبك نو، بتوانيم بگوييم كه دستكم، از منظر اجتماعي و جغرافيايي به قلمروهاي فراختري نسبت به شاعران ديگر گام نهادهاند. هر چند ممكن است (و بلكه يقين است) كه خوانندگان خاص، در آفرينش زباني ايشان كاستيها و دشواريهايي ببينند و ميبينند. نام اين دو شاعر، سيد محمدحسين شهريار (۱۲۸۳-۱۳۶۷) و فريدون مشيري (۱۳۰۵-۱۳۷۹) است. شك نيست كه هر دوي آنان با آسانگويي و توجه به زبان گفتار (و نه نوشتار) و با تكيه بر جهانبيني خاص خويش توانستهاند در گسترش جغرافيايي و اجتماعي زبان فارسي در دوره معاصر توفيق فراواني به دست آورند و اين توفيق به لحاظ آن كه در سرزمينهايي كه داراي پيشينه فرهنگي ايراني هستند چيز كمي نيست.
چرا چنين توفيقي اهميت دارد؟ نخستين دليل، آن است: نفس ره پيدا كردن به لايههاي مختلف اجتماعي و گسترههاي متفاوت جغرافيايي با زباني كه كم و بيش و به نسبت، غنا و پالايش و زيبايي يافته، در خور توجه هم پارسيگويان و پارسيخوانان است. سطح سواد متعارف نيز در كشور ما نسبت به كشورهاي پيشرفتة معاصر جهان هنوز پايين است. از اين رو شعر گويندگاني مانند شهريار و مشيري در دامنهوري زبان فارسي و لاجرم، حفظ وحدت ملي ايران اهميت فراواني دارد.
از چشمانداز ديگري هم ميتوان به موضوع نگريست. رشد و شكلگيري مكتبهاي ادبي نوين اروپا (مانند سمبوليسم و سورئاليسم) در سدههاي نوزدهم و بيستم ميلادي و نفوذ «ايدههاي مدرن» و البته در اغلب مواقع، انتزاعي در شعر فرنگي، شعر شاعران معاصر ايران را بهويژه پس از نيمايوشيج (۱۲۷۶- ۱۳۳۸) از خود متاثر كرد. در اين كه چنين رويدادي سبب عمق انديشه شعري شد، شكي راه ندارد. اما انتزاع، در هر مرحلهاي كه باشد، سبب كاسته شدن گروههايي از مخاطبان ميشود. از اين رو شاعري مانند مشيري (و گويندگان مثل او) سبب ميشوند كه علاقهمندان عامتر شعر، در معرض وزش زبان شعري روزگارشان قرار گيرند. به ويژه آنكه درونمايه سرودههاي مشيري نيز اغلب، خاص خود اوست و بيآنكه به ورطههاي ايدئولوژيك نزديك شود، در پيوند يافتن با آن «علاقهمندان عامتر» از خويش توانايي و چابكي فراواني نشان ميدهد همانند: آسمان كبود (بهارم دخترم از خواب برخيز)، خوش به حال غنچههاي نيمهباز (بوي باران بوي سبزه بوي خاك)، كوچه ( بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم)، آخرين جرعه اين جام ( همه ميپرسند چيست در زمزمه مبهم آب)، غبار آبي (چندين هزار قرن از سرگذشت عالم و آدم گذشته است)، كوچ (بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد)، بهار را باور كن (باز كن پنجرهها را كه نسيم، روز ميلاد اقاقيها را جشن ميگيرد)، جادوي بياثر ( پركن پياله را) و مانند آنها.
بدين ترتيب، حتي شايد بتوان گفت كه شعرهاي مشيري، به دليل گزيدن واژگان گفتاري و امروزينش برای آموزش زبان ادبی معاصر به بیگانگان و دورافتادگان آن هم در مرحله آغازین بسيار مناسب است . زيرا از پيچيدگيهاي لفظي و معنوي به كلي تهي است و اين آموزندگان، به آساني از راه سرودههاي او ميتوانند به مجموعه ادبي معاصر راه يابند و پس از آن در مراتب زباني شاعران ديگر قرار گيرند. البته چه براي مخاطبان ايراني خاص او و چه براي مخاطبان خاص خارجي جنبههاي موسيقيايي وسيع شعر مشيري در كنار سادگي زباني او جاذبههايي درخور اهميت پديد ميآورد و سخنش را به آساني، به درون لايههاي گسترده و دور فارسيگويان و فارسيدوستان ميبرد. فخرالدين گرگاني شاعر ايراني نيز، هزار سال پيش در اين معني چنين گفته است:
« سخن بايد كه چون از كام شاعر بيايد در جهان گردد مسافر
نه زان گونه كه در خانه بماند به جز قايل مرو را كس نخواند»
زندگی و شعر فريدون مشيری
دكتر محمد امين رياحی
يكي از خوشبختیهاي من در زندگی شناختن شاعر عزيز، انسان والا، دوست نازنين فريدون مشيری بوده است. چهل سال از شعر او لذت بردهام و سی سال دوستی نزديك با او داشته ام و بيست سال با او همسايه ديوار به ديوار بودهايم. سفرها با هم رفتيم و روزهای تلخ و شيرين را با هم گذرانديم. نه تنها هرچه در هر جا از او چاپ شده خواندهام بخت اين را داشته ام كه از تمام آثار چاپنشده او هم سرمستیها يافتهام. از همه اينها گذشته به مدت سی سال انس و الفت با او چشم و گوشم از شعرهای ناسروده او كه در سراسر وجودش موج مي زند لذتها برده است . وجود نازنين او شعر محض است. رفتار و گفتارش لطف نغزترين شعرها را دارد .
فريدون فرشتهاي است كه تار و پود وجودش از شعر و هنر و زيبايی و نيكی و مهربانی سرشته است. در معاشرت با او انسان خود را در عالم شاعرانهای می يابد كه همه چيز در آن شعر است. در محضر گرم او گذشت زمان احساس نمیشود. حافظه نيرومند او گنجينه بيكرانی از لطيفترين و برگزيدهترين اشعار هزار سال ادب فارسي است و به هر مناسبت تكبيتهای لطيفی میخواند و نيز به هر مناسبت نكتهها و لطيفههايی به زبان ميآورد كه بيشتر آنها آفريده ذهن و ذوق خلاق خود اوست و به نقل از او بر سر زبانها میافتد.
من در همه عمر نديدم كه او از كسی بدگويی كند . در جايی هم كه همه از كسی بد میگويند تنها سكوت آميخته به وقار او نشانه تاييد است. گاهی هم با طنز لطيفی اعتقاد خود را بيان میكند و راه گفتگوها را میبندد.
استاد بزرگ ما ملكالشعرای بهار مقالهای تحت عنوان «شعر خوب» در مجله دانشكده خود نوشته و ضمن آن عبارتی نزديك به اين معنی دارد كه «فقط كسی میتواند شعر خوب بگويد كه خود انسانی خوب باشد». من آن مقاله را سالها پيش خواندهام و مفهوم آن در دلم نشسته و مصداق آن را هميشه در وجود فريدون و شعر او يافتهام .
فريدون عاشق زيبايیهاست از طبيعت و شعر و موسيقی و نقاشی و خط زيبا. ستايشگر خوبی و پاكی و زيبايی و نيكی و مهربانی و فضيلت و طبيعت است. با نگاه ژرفبين و تازهياب خود زيبايیها را میيابد و میستايد :
«شكوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود»
«به پرستو ، به گل ، به سبزه درود ! »
«ما عاشقان نور و بهار و پرندهايم
شب، بوسه میفرستيم
مهتاب نازنين را
با صبح میستاييم
مهر گلآفرين را»
من دل به زيبايی بهخوبی میسپارم، دينم اين است
من مهربانی را ستايش میكنم، آيينم اين است
انسان و باران و چمن را میستايم او نه تنها زيباييها را میستايد ، در ميان آنها درس مهر و دوستی و مهربانی به ما میدهد.
در اين گذرگاه
بگذار خود را گم كنم در عشق
بگذار از ره بگذرم با دوست، با دوست
ای همه مردم، در اين جهان به چه كاريد؟
عمر گرانمايه را چگونه گذرانيد؟
هر چه به عالم بود اگر به كف آريد
هيچ نداريد اگر كه عشق نداريد
وای شما دل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد
عشق بورزيد
دوست بداريد !
فريدون زبان طبيعت را خوب میداند و پيام مهر مظاهر طبيعت را میگيرد و به لطيفترين و طبيعیترين زبان به گوش آدميان میرساند.
سرخوشانند ستايشگر خورشيد و زمين
همه مهر است و محبت نه جدال است و نه كين
اشك میجوشد در چشمه چشمم ناگاه
بغض میپيچد در سينه سوزانم، آه
پس چرا ما نتوانيم كه اين سان باشيم
به خود آييم و بخواهيم كه:
انسان باشيم
اين سطور را وقتي مینويسم كه فضای تهران از دود و غبار آكنده است و نفس در سينهها تنگي میكند. رسماً اعلام شده كه آلودگی هوای پايتخت به شش برابر حد مجاز رسيده است. مدارس را بستهاند . رفت و آمد ماشين ها را در شهر محدود كردهاند و . . . روشن است كه راه حل آسانی هم دستياب نيست. مشيری از سالها پيش با روشنبينی خود از اين تيرگیها و آلودگیها ناليده و چنين روزی را پيشبينی كرده و همه را به ستايش طبيعت صاف و پاك فراخوانده است.
مشيری، راهی را كه رفته و پيامی را كه در شعر خود داشته در قطعه «نسيمی از ديار آشتی» بيان كرده است:
باری اگر روزی كسی از من بپرسد
«چندی كه در روی زمين بودی چه كردی؟»
من، میگشايم پيش رويش دفترم را
گريان و خندان، بر ميافرازم سرم را
آنگاه میگويم كه: بذری نو فشانده است
تا بشكفد، تا بر دهد، بسيار مانده است
در زير اين نيلی سپهر بیكرانه
چندان كه يارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم
با اين صدای خسته شايد خفته ای را
در چار سوی اين جهان بيدار كردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پيكار كردم
«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مردم
شرمنده از خود نيستم گر چو مسيحا
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد میگرفتم
بر من نگيری، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشير در مشت
يعنی كسی را می توان كشت!
در راه باريكی كه از آن میگذشتم
تاريكی بیدانشي بيداد میكرد
ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من درين ميدان سخن بود
شب های بیپايان نخفتم
پيغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسيمی از ديار آشتی بود.
ازديار آشتی، صفحه
فريدون مشيری در اين قطعه راز پرهيز خود را از فعاليتها و مبارزات تند و پرشور سياسی كه راه و رسم نسل او بوده است بيان كرده و میگويد در «تاريكی بی دانشی» و در «پيكار با نابخردان» و در برابر «شمشير دست اهرمن» سلاح او سخن بوده است.
آری، فريدون هرگز شمشير به دست به جنگ نابكاران و نابخردان نرفته، اما با شعر نرم و نافذ خود هميشه با دروغ و بيداد و همه نمودهای اهريمنی پيكار كرده است. اين در شعرهای چاپ شده اوست. اما آنچه هنوز انتشار نيافته و انتظار چاپ آنها را بايد داشت روح شاعر روشنتر چهره میگشايد. آنجاست كه درد و رنج مردم زمانه خود را بیپرده و صريح بازگفته است.
شعر پرشكوه فريدون لبريز از عشق به ايران و مردم ايران و فرهنگ ايرانی است. كيست كه «ريشه در خاك» او را نخوانده باشد؟ و كيست كه تحت تاثير اوج پایبندی او به اين آب و خاك و مردم بلاكش آن قرار نگرفته باشد؟ در پيشانی آن شعر نوشته است: «در پاسخ دوستی آزادیخواه و ايراندوست كه در سال 1352 از اين سرزمين كوچ كرد و مرا نيز تشويق به رفتن نمود». «ريشه در خاك» هميشه زبان حال اهل خرد و دانايی در اين سرزمين بوده و بر دلها نشسته و ورد زبانها شده و من بند آخر آن را بارها از بسيار كسان شنيدهام:
من اينجا ريشه در خاكم،
من اينجا عاشق اين خاك از آلودگی پاكم
من اينجا تا نفس باقی است می مانم
من از اينجا چه می خواهم؟ نمی دانم
اميد روشنايی گرچه در اين تيرگیها نيست
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه میرانم
من اينجا روزی آخر از دل اين خاك، با دست تهی
گل بر میافشانم .
«نيايش» را، كه هنوز چاپ نشده و نسخه ای از آن را در نوروز 1361 به خط زيبای خود نوشته و به من هديه داده و از آن روز هميشه روي ميز كار من و پيش چشم من بوده است، خطاب به ايران چنين به پايان میبرد :
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند، كه گر بگشايند
بندم از بند ، ببينند كه آواز از توست
هم اجزايم، با مهر تو آميخته است
همه ذراتم با خاك تو آميخته باد
خون پاكم كه در آن عشق تو میجوشد و بس
تا تو آزاد بمانی، به زمين ريخته باد
«خروش فردوسی» او، چكيده همه داستانهای شاهنامه، حكايت پيوستگي جان او با جان فردوسي و تموج فرهنگ ايراني در سراسر عمر بر سراسر وجود اوست. «خروش فردوسی خروش ايران بود». هيچ كس پيام فردوسی را با آنهمه دقت و تماميت درنيافته و با اينهمه لطف و دلاويزی به زبان نياورده است. آن شعر را با خطاب به فردوسی چنين تمام میكند:
بزرگ مردا همچون تو رستمی بايد
كه هفت خوان زمان را طلسم بگشايد
مگر دوباره جهان را به نور مهر و خرد
هم آنچنان كه تو ميخواستی بيارايد
مجموعه «آه، باران» كه بيشتر اشعار آن در سالهای حمله دشمن خونخوار به ايران و به نام «قادسيه دوم» و پايداری و جانفشانی آزادگان اين سرزمين برای حفظ وطن خويش سروده شده، يادگار جاودانهای از اشك و آه مردم زمانه ما برای نسلهای آينده خواهد بود. برای نمونه «شبهای كارون»، «آوايی از سنگر»، «آه، باران»، «ايثار»، «يك نفس تازه» را در آن مجموعه بايد خواند.
در اينجا كه سخن از عشق شاعر به ايران و فرهنگ ايرانی است اگر از قطعه «كشمير» او ياد نكنيم سخن ناتمام خواهد بود.
مشيری شاعر بزرگ روزگار ماست. وقتي مجموعه آثار اورا در نظر میگيريم میبينيم كه او سبك مشخص خود را يافته و بسياری از سروده های او در گنجينه جاويدان شعر فارسی هميشه جايگاه خاص خود را خواهد داشت.
بعد از يك قرن جدال كهنه و نو، شعر مشيری همان است كه شاعر روزگار ما بايد بسرايد. و اقبال نسل امروز به آثار او مؤيد اين نظر است. شعر او بركنار از كهنگي و پوسيدگي نظم بعضي مقلدان چشم و گوش بسته شعر پيشينيان، و بيراهي و خامي گفتههاي بعضي جوانان مدعي نوپردازي است.
به ياد ندارم كه مشيري در جدال كهنه و نو شركت كرده باشد. و با اينكه سخن او شعر نو و امروزي شناخته ميشود در گرمبازار ستيز كهنه و نو بارها ديدم كه استادان سنتگرا شعر او را ستايش ميكردند. شعر مشيري در عين حال كه از پشتوانه شاهكارهاي هزار ساله شعر و ادب اين سرزمين برخوردار است بيان زندگي ايراني امروز و با ديد و انديشه امروزي و به زبان ايراني امروز است.
در مجموعه «پنج سخنسرا» شناخت عميق او را از ظرايف و دقايق شعر فردوسي، خيام، نظامي، سعدي و حافظ مي بينيم. زبان شعر او هم به همان سادگي و رواني است كه حرف ميزند و حرف ميزنيم و به اصطلاح اديبان «سهل و ممتنع» است. او به راهي رفته است كه سعدي در روزگار خود ميرفت.
يك نمونه سادگي و دلاويزي سخن او را در شعر «كوچه» ميبينيم كه لطيفترين شعر عاشقانه عصر ما شناخته شده و در حافظه بسيار كسان جاي گرفته كه گاه و بيگاه زمزمه ميكنند، با اينكه به خاطر سپردن شعري كه از چهار چوب وزن و قافيه سنتي آزاد باشد دشوار است. اين را هم بگويم كه در ژرفاي شعر ساده و روان مشيري، اندوهي لطيف و حكيمانه از آن سان كه در سخن فردوسي و خيام و حافط هست، احساس ميشود. سخن را به دو بيت خطاب به او تمام ميكنم كه خطاب به نظامي سروده است.
شعر تو بهار بيخزان است
گلزار تو جاودان جوان است
چون بال به بال عشق بستي
تا هست جهان، هميشه هستي
انسان و باران و چمن را میسرايم
از ديار آشتی
دكتر عبدالحسين زرين كوب
]
تازهترين ديوان شعر فريدون مشيري را، اين روزها، با لذت و تحسين بسيار خواندم – از ديار آشتي. فريدون شاعري نوپرداز است با انديشههاي نو و آفرينشهاي نو. با اين حال نوپردازي او ناشي از ناآشنايي با سنتهاي شعر فارسي نيست. با اين سنتها آشنايي دارد و از همين روست كه در حق پيشآهنگان شعر فارسي گستاخروی و شوخچشمي نميكند. با چه ادب و ارادتي از حافظ و ابنسينا ياد ميكند و با چه مهر و علاقهيي از فردوسي سخن ميگويد.
زبان شعرش هم بي آن كه بازاري باشد ساده است و در عين اين سادگي به نحو مرموزي فاخر و متعالي نيز هست. واژگانش با آنكه گهگاه از تازگي و سادگي تلالؤ دارد زبان اهل كوچه نيست، چنان كه تركيباتش هم از تاثير ژورناليسم بيبندوبار عصر بركنار است. ميپندارم آنچه او را به پاسداشت حرمت پيشينيان و نگهداشت شيوههاي زبان پايبند ميسازد عشق او به ايران و فرهنگ ايران است. اين همان چيزي است كه او را از برخي داعيهداران عصر جدا ميكند و سخنش را از ديدگاه لطف بيان دنباله كلام پيشاهنگان بزرگ شعر فارسي – امثال رودكي و سعدي و حافظ – قرار ميدهد كه آنها نيز در عصر خود به نحوي نوپرداز بودهاند .
از ديار آشتي يك پيام آشناست – با زباني آشنا – با اين همه پيام مكرر و مبتذل هرروزينه روزنامهها نيست. سرشار از صداقت و احساس واقعي است. اين كه خشونت عصر خود را با زبان و بيان پيشاهنگان بزرگ شعر فارسي محكوم ميكند، در عين حال ريشه اين خشونت را در يك سابقه ديرينه ساليان در ذهن خواننده تداعي ميكند :
مردمان گر يكدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اين كه انسان هست اين سان دردمند
گرگ ها فرمانروايي مي كنند
فريدون از آنچه رويدادهاي هرروزينه نام دارد فاصله نميگيرد و با اين حال شعرش تنها شعر ”روز“ نيست. شايد در ”ناخودآگاه“ هشيار او اين نكته وي را هشدار ميدهد كه در هنر و ادب هر چه ”تنها“ به ”روز“ تعلق دارد، هم با ”روز“ پايان ميگيرد و به ”ماوراي“ آن نميرسد. با اين همه، آنچه را نيز تعلق به ”روز“ دارد وي از ديدگان روزگاران مينگرد و اين نكته ”روز“ اورا با روزگاران پيوند ميزند. فريدون نارواييهاي يك محيط بيشفقت، و تقريبا“ بيفردا را كه محيط روز او – روزهاي امروز و ديروز اوست – با لحني كه بهقدر كافي رساست بينقاب ميكند. سختي و قحطي و ناايمني روزهاي جنگ را از ديدگاه انسان و فردا مينگرد. شكايت از خشونت عصر را در فضاي روزگاران با درد و دريغ ميسرايد اما طعن و پرخاش عاميانه يا عامپسند را وسيله جلب ستايشگران آوازهگر نميسازد .
من واژه واژه مثل شما حرف مي زنم
من سال هاست بين شما با همين زبان
فرياد مي كنم :
- اين گونه يكدگر را درخون ميفكنيد
- پرهاي يكدگر را اين گونه مشكنيد
در طي سالها شاعري، فريدون از ميان هزاران فراز و نشيب روز، از ميان هزاران شور و هيجان و رنج و درد هرروزينه آنچه را به روز تعلق دارد، به دست روزگاران ميسپارد و به قلمرو افسانههاي قرون روانه ميكند. چهل سالي – بيش و كم – هست كه او با همين زبان بيپيرايه خويش، واژه واژه با همزبانان خويش همدلي دارد ... زباني خوشآهنگ، گرم و دلنواز. خالي از پيچ و خمهاي بيان اديبانه شاعران دانشگاهپرورد و در همان حال خالي از تاثير ترجمههاي شتاب آميز شعرهاي ”آزمايشي“ نوراهان غرب .
با چنين زبان ساده، روشن و درخشاني است كه فريدون واژه واژه با ما حرف ميزند. حرفهايي را ميزند كه مال خود اوست. نه ابهامگرايي رندانه آن را تا حد ”هذيان“ نامفهوم ميكند نه ”شعار“ خالي از ”شعور“ آن را وسيله مريدپروري و خودنمايي ميسازد. شعر و زبان در سخن او شاعري را تصوير ميكند كه هيچ ميل ندارد خود را غير از آنچه هست، بيش از آنچه هست و فراتر از آنچه هست نشان دهد، شاعري كه دوست ندارد خود را در پناه مكتب خاص، جبهه خاص، و ديدگاه خاص از بيشترينه اهل عصر جدا سازد . بي روي و ريا عشق را ميستايد، انسان را ميستايد و ايران را كه جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد .
در دنيايي كه حريفانش غزل را فرياد ميزنند، عشق را فاجعه ميسازند و زيبايي را بيسيرت ميكنند او همچنان نجابت احساس و صدق و صفاي شاعرانهاش را كه شايسته و نشانه هنرمند واقعي است حفظ ميكند. بي آنكه به جاذبه آلايشهاي عصر تسليم شود، بي آنكه از تعارفهاي مبتذل و ناشي از ناشناخت سخنناشناسان در باره خود دچار پندار شود، بي آنكه حنجره طلايي شاعري را كه در درونش نغمه ميخواند با نعرههاي عربدهآميز مستانه مجروح سازد، مثل همان سالهاي جواني سادگي خود را پاس ميدارد، عشق خود را زمزمه ميكند و از ديار دوستي، از ديار آشتي پيام انسانيت را در گوش ما ميخواند:
شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحا
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من با صبوري بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد مي گرفتم
برمن مگيري ، من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشير در مشت
يعني كسي را مي توان كشت
به خاطر همين وجدان پاك انساني، همين عشق به حقيقت و همين علاقه به ايران و فرهنگ ايران است كه من فريدون را مخصوصا“ در اين سالهاي اخير، هر روز بيش از پيش درخور آفرين يافتهام به گمان من فريدون شاعري واقعي است – شاعر واقعي عصر ما . هنرمندي بي ادعا، شاعري خردمند و فرزانهاي ايراني كه ايراني بودنش هم او را از دلواپسي براي سرنوشت انسان، براي آينده انسانيت و براي دنياي فردا مانع نميآيد.
رشحهاي از « ابر»
نادر نادرپور
يكي از نويسندگان جوان فرانسوي در مقالهاي كه به تشريح احوال و تفسير آثار « فرانسوا مورياك» -- استاد نامي نثر و نظم معاصر- اختصاص داده، نكته بديع و جالبي را بيان كرده است كه ترجمه مفهوم آن را بيمناسبت نميدانم. وي ميگويد: هريك از شاعران و نويسندگان در سراسر عمر خود، بيش از يك « سن» ندارد وگذشت ايام – برخلاف تاثيري كه در زندگي مردم عادي ميكند – در سير حيات وي و يا به عبارت ديگر در پير و جوان داشتن او يكسره بياثر است!
مثلا“ « پل والري» - شاعر بزرگ متاخر فرانسه – از همان آغاز جواني مردي « پخته» و فرزانه بوده و تا پايان عمر نيز از اين حيث تغييري نپذيرفته است. « ولتر» از عنفوان شباب، پيري شوخ طبع و هزال بوده و در تمام ادوار زندگي نيز پا از اين « سن مقدر» بيرون نگذاشته است. « رمبو» - شاعر بزرگ – همواره در سن نوجواني، يعني در فاصله كوتاهي ميان پايان كودكي و آغاز «بلوغ» ميزيسته است. باري، اين مثالها و نمونهها، براي تاييد نكتهاي كه بدان اشارت رفت – كافي به نظر ميآيد.
من ميخواهم اين گفته نغز را در مورد « مشيري» بهكار بندم و نتيجهاي از آن بهدست آورم. من سالهاست كه « مشيري» را از نزديك ميشناسم و با اشعار او آشنايي دارم. در باره « صداقت» او – يعني شباهت كاملي كه ميان خودش و آثارش وجود دارد – نيازي به توضيح نميبينم، زيرا كه همه كساني كه از نزديك با اين شاعر صافي آشنايند، خوب ميدانندكه اشعار « مشيري» را از صفات و حالات خصوصي او جدا نميتوان كرد. اما آنچه من در باره او ميخواهم بگويم، چيزي جدا از اين مطلب است: من « مشيري» را شاعر ايام شباب ( در فاصلهاي ميان ۱۴ تا ۱۸ سالگي) ميبينم، شاعري سالم، زندهدل، آرام و خوشبين!
« مشيري» از شمار كساني است كه در هيچ حال، روي از زندگي ملايم و مطبوع خود بر نميتابد. عشق ميورزد و عشقش با عصيان نميآميزد. از هواي خوش و باده بيغش و چهره دلكش، لذت ميبرد و قدر لحظات گذراي عمر را نيك ميشناسد. زندگي سالم خانوادگي را دوست ميدارد و از هر گونه چيزي كه صفاي اين زندگي را تباه كند، ميپرهيزد. رفيق و همسر و كودكش را به جان ميپرستد و حرمت اقوام و اقربايش را پاس ميدارد. حسود و بددل و كينهتوز نيست و صفاي قلبش همچون طراوت باران در آسمان صاف چشمانش برق ميزند. شعر او از لحاظ بيان، پاك و صيقل خورده است و كلماتي پخته و سنجيده دارد، « تازگي» را تا آنجا ميپذيرد كه به « بدعت» نينجامد. از « كهنگي» پرهيز دارد، اما پرهيزش به درجه « تعصب» نرسيده است. رقت عواطف در او، بيش از قوت احساس و قدرت انديشه است. تخيلي ملايم و اندوهي خاكسترين دارد. سيماي شعرش به چهاردهساله جواني ميماند كه « در ديار» در دلش خانه كرده است. شبها با آواز لطيف و نغمه نرم سه تارش در زير پنجره معشوق ميايستد و به ستارههاي آسمان نظر ميدوزد و ستارههاي اشكي نيز نثار آسمان دلدار ميكند. چشمان براق مهربانش به روي رهگذران ميخندد و لبهاي بوسهخواهش از زيبارويان، توقع « احسان» دارد. گشادهروي و شادمانه است و از « اخم» و ترشرويي ميپرهيزد.
اگر بخواهم دست به دامن مثالي ديگر بزنم، بايد بگويم كه « مشيري» همچون عكاسي خوشذوق از صحنههاي گوناگون زندگي « فيلم» برميدارد ولي هرگز فيلم خود را « مونتاژ» نميكند! اين مثال محتاج توضيحي است: هنرمندان، مانند مردم عادي، بر دو دستهاند. دسته نخست آنانند كه ميگويند: « جهان چون خط و خال و چشم و ابروست – كه هرچيزي به جاي خويش نيكوست» و دسته دوم، آن كسانند كه ميغرند: « عالمي از نو ببايد ساخت و ز نو، آدمي».
گروه اول، از هر آنچه در اين جهان است، به موقع خود لذت ميبرند و هر چيزي را در جاي خويش ميپذيرند و معتقدند كه روي برتافتن از مواهب دنيا و طبيعت، كفران نعمت خداوندي است. اين گروه از خوردن يك غذاي لذيذ به همان اندازه لذت ميبرند كه از شنيدن يك قطعه شعر زيبا و يا يك قطعه موسيقي عالي! اينان « فيلمبردار» خوشذوق و زندهدل صحنههاي حياتند و از آنچه ميبينند مشتاقانه عكس ميگيرند!
اما دسته دوم كه گويي چندان اعتقادي به « حسن سليقه» طبيعت ندارند و باور نميكنند كه « هر چيزي به جاي خويش نيكوست» همواره دستخوش ترديد و عصيانند. بسياري از امور زندگي در چشم اينان، زشت و ناهنجار ميآيد و لذا همچون « مونتاژ كننده»اي بيرحم، خيلي از قطعات فيلم را از دم نيز « قيچي» ميگذرانند و در عوض، بعضي از صحنهها را – كه ظاهرا“ بيارزش است – گرامي ميدارند و بيش از حد معمول بدان ميپردازند. اينان، اسير سرپنجه خشم و عصيان و بازچه احساس و انديشه نامتعادل خويشند. بسيار اتفاق ميافتد كه دهها صحنه حيات را كه در چشم دسته اول زيبا و تماشايي ميآيد بيكمترين توجه و يا كوچكترين دلبستگي از نظر ميگذرانند و اندك وقتي نيز مصروف تماشايش ميكنند، ولي در عوض ساعتها و روزها به مشاهده چيزي همت ميگمارند كه در چشم مردي عادي شايسته كمترين التفاتي نيست! اينان ميكوشند تا جهاني غير از آنچه « واقعيت» دارد بيافرينند و لذا در مقابل هر چيزي كه مطابق سليقه و موافق طبعشان نباشد، مقاومت ميكنند و هيچ چيز را « دربست» نميپذيرند. در طبع ايشان به خلاف گروه نخستين، از صفاي كامل و رضاي محض، نشانهاي نيشت، بلكه از خشم و عصيان و اضطراب، نشانهها هست و به همين دليل آنچه ميكنند به فرمان طبع سختكوش و احساس سركش و انديشه طاغي خودشان است.
اما « فريدون مشيري» از زمره گروه اول است و به همين سبب، هر صحنهاي از حيات و هر پديدهاي از طبيعت در دل و جان خوشبين و خوشباور او تاثيري مطبوع دارد واز هر چيز به همان اندازهاي كه بايد لذت ميبرد. درختان باران خورده و برگهاي شسته را به شوق مينگرد:
شاخههاي شسته، باران خورده، پاك
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك
در كوچههاي خاموش و تاريك، دست در دست معشوق ميگذارد و شادمانه ميگذرد:
در سكوت دلنشين نيمهشب
ميگذشتيم از ميان كوچهها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا
به آسمان مينگرد و از كبوتران بامدادي پيام بهار را ميشنود:
شقايقها سر از بستر كشيدند
شراب صبحدم را سر كشيدند
كبوترهاي رزينبال خورشيد
به سوي آسمانها پر كشيدند
گاه، به ياد عشق كهن ميافتد و بر ناكامي خويش افسوس ميخورد و از دلدار ديرين گله ميكند، اما اين حسرت و شكايت، هرگز با خشونت و فرياد نميآميزد:
در صبح آشنايي شيرينمان، ترا
گفتم كه « مرد عشق نئي» باورت نبود
در اين غروب تلخ جدايي، هنوز هم
ميخواهمت چو روز نخستين ولي چه سود
و حتي هنگامي كه از مرگ كودك نوزاد خويش اندوهگين است، سخنش از خشم و خشونت تهي و از غمي لطيف و آرام لبريز است:
كودك همسايه، خندان روي بام
دختران لاله، خندان روي دشت
جوجگان كبك، خندان روي كوه
كودك من، لختهاي خون روي طشت
چون به زبان ساده مردم سخن ميگويد و قدرت آن را دارد كه مفاهيم بغرنج را در الفاظ آسان بگنجاند نيازي به « قلمبهگويي» در خود احساس نميكند و نميكوشد تا با سخنان « عجيب و غريب» و تعبيرات دور از ذهن و الفاظ و اوزان متروك، خوانندگان شعرش را به حيرت دچار كند و به شيوه پيروان « اسنوبيسم»، بر « اهميت» خود بيفزايد! لذا اوزان گزيده او، اغلب با ذهن مردم مأنوس است و تنوعجوئيهاي او در قالب شعر، از حد كوتاه و بلند كردن مصرعها و نامرتب ساختن قافيهها فراتر نميرودو به قلمرو « شعر آزاد» پا نمينهد. اين خصلت سادگي و بيپيرايگي نه همان در شعر « مشيري» جلوه ميفروشد، بلكه در رفتار و به گفتار خصوصي او نيز كاملا“ پيداست و به همين دليل در سخن گفتن و لباس پوشيدن نيز، به آنچه « عجيب و غريب» است تمايلي ندارد و همه رفتار و سكناتش در حد مردم عادي است و همين گرايش او به سوي سادگي و سادهگوئي است كه در ذهن پارهاي از « ناقدان نكتهسنج» اين شبهه را برانگيخته كه علت رواج اشعار « مشيري» و « حسن قبول» او در نزد « دختران مدرسه» همانا « سادگي فكر» و « فقدان انديشههاي عميق» است! گرچه قوت احساس و قدرت فكر اينگونه « ناقدان» را از مقايسه ايشان در ميان اين دو بيت:
شاخههاي شسته، باران خورده، پاك
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك
و:
خيز اي بيت بهشتي و آن جام زر بيار
كاردي بهشت كرد جهان را بهشتوار
كاملا“ ميتوان فهميد و نيازي به هيچگونه توضيح در ميان نيست، اما يادآوري اين نكته لازم است كه اگر تعريفي در باره يكي از خواص هنر جايز باشد، جز اين نميتواند بود كه « هنر» يعني ساده كردن مفاهيم دشوار و نه برعكس! براي « فريدون مشيري» اين افتخار بس است كه داراي موهبت « سادهگوئي» است و افتخار ديگرش نيز اين است كه بعضي از خردهگيران آثار او، چنان بيبهره از ذوق و حالند كه چون ميخواهند ابياتي از استادان قديم را با ابياتي از آثار او بسنجند و به زيان « مشيري» نتيجهگيري كنند، بدترين نمونههاي اشعار كهن را با بهترين نمونههاي اشعار او مقابل مي نهند!
سال ۱۳۴۰
وبلاگ هاي مرده
نتايج يک پژوهش روي 3634 وبلاگ نشان مي دهد که يک سوم اين وبلاگ ها بيش از دو ماه از آخرين روزآمدي آنها مي گذرد.
در آخرين مطالعاتي که روي وبلاگ هاي کتابداري مندرج در راهنماهاي اينترنتي انجام دادم, مشخص شد که از 852 وبلاگ مربوط به کتابداران يا کتابخانه ها , تعداد 325 وبلاگ در يک سال گذشته حتي يک مطلب منتشر نکرده اند.
در ميان وبلاگ هاي کتابداري فارسي هم با اينکه تعداد آنها هنوز به 100 هم نرسيده است تعداد وبلاگ هاي فعال که مرتب روزآمد مي شوند ممکن است از تعداد انگشتان دست تجاوز نکند. اکثر اين وبلاگ ها در طول يک سال تنها چند مطلب ارسال مي کنند(چندي پيش تعداد 10 وبلاگ کتابداري بعلت اينکه در 6 ماه گذشته حتي يک ارسال هم نداشتند از فهرست اين وبلاگ حذف شدند) در حاليکه تعداد بسيار کمي ازوبلاگ هاي کتابداري مقدار بسيار زيادي اطلاعات منتشر مي کنند. شايد بتوان قانون لوتکا را در اين مورد بکار برد.
وبلاگ هاي کتابداري و قانون لوتکا
لوتکا براي دستيابي به انگاره توليد مولفان در يک حوزه علمي, تعداد مقاله هايي را که يک فرد منتشر مي کند مورد توجه قرار داد و دريافت که بين تعداد نوشته ها و تعداد افرادي که نوشته ها را بوجود مي آورند نوعي رابطه معکوس وجود دارد, وي دريافت که تعداد بسياري از افراد تعداد کمي نوشته توليد مي کنند, در حالي که تعداد اندکي از افراد تعداد زيادي نوشته توليد مي کنند.(دياني, 1377)
نيمه عمر وبلاگ ها
Gina Venolia در پژوهشي با عنوان"A Matter of Life or Death: Modeling Blog Mortality" به بررسي چرخه مرگ و مير وبلاگ ها و محاسبه نيمه عمر آنها با استفاده از T-test پرداخته است.
نويسنده با استفاده از ابزاروبلاگ نويسي LiveJournal به بررسي چگونگي چرخه زندگي و مرگ وبلاگ ها ومواردي مانند نسبت وبلاگ هاي مرده و محاسبه نيمه عمر آنها و همچنين سرعت ارسال مطالب در يک وبلاگ مي پردازد. LiveJournal اطلاعاتي مانند آمار تعداد وبلاگ هاي تازه متولد شده و تعداد پستهاي تازه ارسال شده را در هر روز نمايش مي دهد و اين داده هاي خام براي بررسي بسيار مناسب هستند. وي با استفاده از داده هاي اين سايت (تا سال 2003 ميلادي) مانند: تعداد وبلاگ هايي که درهر هفته روزآمد شده اند, تعداد وبلاگ ها و پستهاي جديد در هر روز, نيمه عمر وبلاگ ها را محاسبه کرده است.
نويسنده ساده ترين مدل زندگي و مرگ وبلاگ ها را به اين صورت بيان مي دارد:
1- هنگاميکه يک وبلاگ ايجاد مي شود فعال است و ممکن است پستهايي به آن ارسال شوند.
2- ممکن است وبلاگ براي هميشه بميرد و هيچ پستي به آن ارسال نشود.
3- ممکن است يک وبلاگ براي مدتي مرده محسوب شود.
4- پس از زوال وبلاگ احتمال دارد يک شب وبلاگ دوباره زنده شود.
اما سرعت زوال وبلاگ ها به چه صورت است؟ نويسنده با استفاده از سه ميانگين زير نيمه عمر وبلاگ ها رامحاسبه کرده است:
ميانگين تعداد پستهاي ارسال شده در هر وبلاگ در هر روز
تناسب برآوردشده ارسال هاي نهايي واقعي در هر روز
تناسب برآوردشده وبلاگ هاي نهايي واقعي با ارسال هاي اخير
در پايان نويسنده متذکر مي شود که محاسبه نيمه عمر وبلاگ ها که در اين تحقيق يک سال برآورد شده بود مي تواند شيوه مناسبي براي تخمين تعداد وبلاگ هاي مرده و زنده باشد. وي همچنين محدوديت هاي موجود در اين پژوهش را عنوان کرده و اشاره مي کند که اين نوع تحقيقات به شيوه هاي ديگري نيز مي تواند انجام شود, به عنوان مثال: اطلاعات يک, دو يا چند ابزار و ميزبان وبلاگ نويسي با هم مقايسه شوند يا اين نوع تحقيق در نوع خاصي از وبلاگ ها از نظر موضوعي انجام شود.
به نقل از وبلاگ کتابداری :http://www.liblog.blogfa.com/
